خلاصه قسمت سوم افسانه جومانگ
يوهوا كنار آب نشسته و همچنان به خاطر هئه مو سو ناراحت است گيوم وا هم با ديدن او ناراحت مي شود و تصميم مي گيرد كه هر طور شده هئه مو سو را نجات دهد. موضوع را به پدرش مي گويد و از او كمك مي خواهد ولي او قبول نمي كند نخست وزير حقيقت را به گيوم وا ميگويد و ميگويد كه پدرش اين دام را براي هئه مو سو گذاشته است.

گيوم وا با باقيمانده افراد دامول راهي مي شود تا هئه مو سو را نجات دهد. او به سربازان هان حمله مي كند و هئه مو سو را نجات مي دهد و با او فرار مي كند اما ارتش آهنين آنها را تعقيب مي كند گيوم وا براي كمك به فرار هئه مو سو از او جدا مي شود تا بتواند ارتش آهنين را به دنبال خود بكشد و هئه مو سو فرار كند اما ارتش آهنين هردوي آنها را تعقيب مي كند. هئه مو سو در لب پرتگاهي به دام مي افتد و بعد از اينكه با تير زخمي مي شود از پرتگاه سقوط مي كند و كشته مي شود.

نه ماه مي گذرد و موقع به دنيا آمدن فرزند مي شود. فرزند هئه مو سو كه يك پسر است به دنيا مي آيد. يوهوا نام او را به خاطر قدرت افسانه اي پدرش در تير اندازي جومانگ مي گذارد. گيوم وا به يوهوا اصرار مي كند كه در قصر زندگي كند تا بتواند فرزند هئه مو سوي قهرمان را مردي قوي تربيت تا بتواند راه نيمه تمام پدرش را ادمه دهد. اما يوهوا قبول نمي كند.

نخست وزير كه احتمال مي داد اين پسر، پسر هئه مو سو باشد دستور مي دهد كه او و يوهوا مادرش را مخفيانه به قتل برسانند. قاتل به خانه يوهوا مي رود اما او قبلا از آنجا رفته بود به همين خاطر او را تعقيب مي كند و به دام مي اندازد زماني كه ميخواهد آنها را بكشد ناگهان صاقه اي مي زند و آن قاتل كشته مي شود و يوهوا همراه با فرزند هئه مو سو به قصر باز مي گردد. در همين حال امپراطور فوت مي كند و گيوم وا جانشين او مي شود.

"بيست سال گذشت و گيوم وا جانشين هئه بو رو شد و يوهوا را به عنوان همسر دوم خود انتخاب كرد. و جومانگ را مانند فرزند خود بزرگ كرد. گيوم وا در تلاشهاي خود براي باز پس گيري زمين هاي گوجوسون راه هئه مو سو را ادامه داد. او نه تنها براي پيشرفت صنعت اسلحه سازي تلاش كرد بلكه براي گسترش مرزهاي كشورش نيز تلاش هاي بسياري انجام داد. طي جنگ هاي زيادي كه به وقوع پيوست بويو كم كم گسترش يافت تا اينكه براي كشور هان يك تهديد جدي به حساب آمد."
ته سو ( پسر بزرگ ) ، يونگ پو ( پسر دوم ) و جومانگ ( پسر سوم ) در اردوگاه جنگي به پدرشان ملحق مي شوند. و به امپراطور مي گويند كه آماده اند تا در ميدان جنگ براي بويو بجنگند.

جنگ شروع شد. جومانگ كه فردي ترسو و بي عرضه بود از جنگ ميترسيد ولي با اصرار برادرانش و اينكه از او مراقبت مي كنند به ميدان جنگ مي رود. جنگ با پيروزي بويو به پايان مي رسد و امپراطور گيوم وا و پسرانش همراه با سربازان در ميان استقبال فراوان مردم به بويو باز مي گردند. به مناسبت پيروزي در جنگ جشني بر پا مي شود و در اين جشن امپراطور از خداوند به خاطر كمك به مردم بويو تشكر مي كند. در اين جشن تمام خاندان سلطنتي و وزرا شركت داشتند به جز جومانگ.

"ظاهرا اين شاهزاده جومانگ يه راهبه رو ميخواسته ، روز جشن هم به خاطر اين تو جشن نبود و با اون راهبه توي انبار بود. جومانگ به زور دختره رو ميبره توي انباري. همين كه در رو ميبنده و آماده ميشه!!! يه سرباز مياد در رو از پشت قفل مي كنه البته نمي دونست كه جومانگ توي انباريه. پونگ پو كه دنبال جومانگ مي گشت و حدس ميزد كه اون الان كجاست ميره در انباري رو باز مي كنه. مبيبينه بلـــــــــه آقا جومانگ و راهبه خانم تو انبارين و جومانگ خوابيده و راهبه هم داره گريه مي كنه. يونگ پو جومانگ رو بيدار مي كنه و يه چند تا سيلي با حال بهش ميزنه و بعدش هم جناب امپراطور از اين موضوع با خبر ميشن..."
عكس هاي اين صحنه ها...






به اميد ديدار...
